حکایت آقا مظفر با قد کوتاه و صورت گرد و موهای سیخ شده حکایت قهرمان داستانی است که می خواهد نقش اول را در سیاست یک شهر برعهده بگیرد سیاستی که فراز ونشیب زیادی در آن بوجود آمده است و مجاهدین شنبه پشت سر وی قرار گرفته اند تا به نبرد با روزنامه نگاران بروند !
او در حجره کوچکی در مرکز شهر به کار معامله گری مشغول بوده و همه افرادیکه در حجره وی حاضر می شوند را به دید سکه و دلار ورنداز می کند و معامله گر سیاسی قهاری است که خوب زیراب می زند!
او دوست دارد در سران پیری معرکه گیری نماید و نقش اول سیاستی را برعهده بگیرد که در ۸ سال گذشته قربانی زیادی در راه این سیاست داده شده و هزینه های زیادی را فعالین سیاسی اجتماعی بابت آن داده اند اما نه وی هزینه داده است نه نزدیکان وی ! او استاد جوسازی و توهین به افراد سالمی است که از آب شب مانده پرهیز می کنند
موسیخی داستان ما بشدت با روزنامه نگاران کنتاکت دارد زیرا آنها می دانند آقا مظفر بخت برگشته قصه ما می خواهد نقش اول سیاستی را بازی کند که توانایی انجام آنرا ندارد و برخی افراد با تعریف و تمجید بی جا از وی او را وسط لحاف گلی من گلی هل داده اند که لیاقت آنرا ندارد و لحافش در حال سوختن است
حالا چرا لحاف مظفر موسیخی سوخته است ؟ چون وی بدون توجه به خواست رئیس بزرگ قبیله از برخی دولتی ها درخواست وجه داشته است! حالا این پول های درخواستی را برای چه کاری خواسته سوالی است که خودش باید به آن جواب دهد اما هرچه بود گذشت و رئیس بزرگ وقتی متوجه اتفاقات انجام شده توسط وی افتاد او را در پوشه قرمزی گذاشت و بشدت بر وی توپید تا حساب کار دستش بیاید و بداند سیاست چهارتا نقطه دارد که مظفر بخت برگشته از این چهارتا نقطه بی اطلاع بوده است در ثانی اگر مظفر بختش برنگشته بود با روزنامه نگاران دست و پنجه نرم نمی کرد و برای تخریب و زدن آنها با تیم مخ منجمدشان مشاوره نمی گرفت .القصه مظفر و تیم ندید پدید و سیاست ندیده اش بازی را به روزنامه نگاران باخت و اسرارش عیان شد
تاریخ انتشار خبر دوشنبه یکم مرداد۱۴۰۳ ساعت: ۲۲:۵۲دقیقه
نظر شما